مد شده ای
مد شده ای در شهر
به همه می آیی ... جز من
شاید مقصر منم که قدیمی ام ...
اندازع مامانم دوسش دارم
مد شده ای در شهر
به همه می آیی ... جز من
شاید مقصر منم که قدیمی ام ...
تو بی تقصیری
خدای تو هم بی تقصیر است
تمام این تنهایی تاوان اشتباه خود من است ...
به سلامتی بامعرفتا !!
اونایی که اگه صد لایه ایزوگامشون هم بکنن بازم معرفت ازشون چیکه میکنه ...
به سلامتی کرم خاکی !!
نه به خاطر کرم بودنش ، به خاطر خاکی بودنش ...
دیگه چقدر عادی شده
این زندگی
دیگه نه سختیها درد داره
نه خوشیها مزه
دیگه هیچ چیز معنی نداره
انگار فقط یه نفسی داره میاد و میره
انگار محکومم به زنده بودن
روزگار اینجوری که میخواستم نچرخید
شاید یه روزی همونی بشه که میخوام
ومیدونم میشه
ولی نوش دارو بعد از مرگ سهراب ؟؟؟؟
وقتی دیگه هیچ دلخوشی برام نمونده هیچی فایده نداره
ای کاش روزگار یه ذره
فقط یه ذره
باهام مهربون تر بود
من دل کیو شکسته بودم ؟؟؟
کی ازم ناراحت بود ؟؟؟
چه گناهی کرده بودم ؟؟؟
این حقم نبود
خدا جون گوش میدی ؟؟؟؟
این حقم نبود
این همه درد
این همه تنهایی
این همه غصه
این همه ...................
حقم نبود
فکر میکردی همه چیز درست شده ؟؟؟
فکر میکردی غمی که تویه دلت بوده بیرون رفته ؟؟؟
ولی اشتباه کردی
بازم با دلت بازی کردی
بازم تجربه گذشتتو ندیده گرفتی
بازم عاشق شدی
زودتر از اینکه بفهمی اونم عاشقت هست یا نه
و حالا فهمیدی که دیگه دیر شده
حالا میخوای با این دلت چکار کنی ؟؟؟
ایندفعه میخوای چجوری آرومش کنی ؟
نمیتونی
تلاش بیهوده نکن
باید درد بکشی
چون خودت خواستی اینجوری بشه
باید درد بکشی و تنها بمونی
این دیگه سرنوشتته
باید بسوزی و بسازی
دیگه نمیشه عاشق شد
دیگه کسی نیست که اینجوری باهاش راحت باشم
دیگه کی پیدا میشه که از صبح تا شب تویه بغلش باشم
دیگه کی هست که آغوشش رو به همه دنیا ترجیح بدم
دیگه کی هست که از صبح تا شب باهم باشیم و بخندیم
دیگه کی هست که با همه بداخلاقیاش بازم عاشق باشم
دیگه کی من اینجوری عاشق میشم
دیگه نمیتونم کسی رو حتی دوست داشته باشم
دیگه عاشقی برام فقط یه قصه شده
یا شاید یه غصه
آره یه غصه شده
سهم من از عاشقی فقط درد بوده درد
یعنی نمیشه با دست خالی عاشق بود عاشق شد ؟؟؟
همه اولش میرن چون میبینن من دستم خالیه
ولی بعدش برمیگردن چون میفهمن من عاشق بودم
ولی دیگه نمیشه اون برگشت رو قبول کرد
دیگه عاشق نمیشم
این حرف رو قبلا هم با خودم زدم
ولی اشتباه کردم و بازم عاشق شدم
و فهمیدم که دردش بیشتر از قبلی بود
دردی که همه زندگیم رو نابود کرد
این بار دیگه اشتباه نمیکنم
عاشقی ممنوع ممنوع ممنوع
بعضی وقتها فکر میکنی باید برای رهایی از غمی که تویه دلت هست یکی رو جایگزین کنی
میگردی
یکی پیدا میشه
اولش خیلی بهش وابسته نیستی
کم کم حس قلبیت بهش زیاد میشه
یهو میفهمی چون خیلی وقت بوده دلت غم داشته
دیگه عاشقش شدی
کم میفهمی خیلی سخته اگه نباشه
بعد تویه همین لحظه که فهمیدی خیلی دوستش داری میبینی رفته با یکی دیگه
داره یه رابطه جدید رو دریت میکنه
دردت میگیره
دلت میخواد از جا بکنه
چون بازم روزهای قبلت داره میاد
تازه جاشو داده بودی به اینی که الان هست
تازه داشتی آروزهات رو عوض میکردی
ولی بازم یکی که اومده بود رفت
بازم تنها داری میشی بدترش اینه که
بهش بگی باشه برو
عیبی نداره که منو گذاشتی کنار
عیبی نداره که رفتی با یکی دیگه
چون تو شرایط مناسبی نداری و اون خیلی موقیعتش خوبه
دوسش داری
دلت میخواد خوشبخت بشه
اینقدر خوشبختیش برات مهمه که یادت میره بهت خیانت کرد
اینقدر خندش برات مهمه که یادت میره عاشقش شدی
چقدر سخته وقتی تویه بغلت میگیریش و با حق حق گریه میگی برو
برو و به زندگیت برس
به منم فکر نکن
بعد میبینی اونم از تو عاشق تر بوده
فقط عشق تورو نفهمیده بوده
اینجاست که هر دوتاتون گریه میکنین
ولی باید جدا بشین
چون عشقتون یه عشق ممنوع بوده
یه عشقی بوده که نمیتونین به همه نشونش بدین
عشقی که نمیتونی عشقت رو ببری و به همه نشون بدی
جلوی همه نازش کنی بغلش کنی ببوسیش
چرا ؟؟؟
چون عشقتون ممنوع بوده
پس بهتره راضی بشی که بره
برات خیلی سخته که از حالا به بعد تویه بغل یکی دیگه باشه
خیلی سخته که تو بازم همدم شب گریه هات بشی
و
اون همدم نفس های یکی دیگه
خیلی سخته که تو تنها باشی تویه یه غربت سرد و یخ کرده
و
اون با یکی شاد باشه و بخنده
فقط یه چیزی مرحم این دردت میشه
اینکه بدونی واقعا خوشه و خوشحاله
هم درد داره هم خوشحالی
یه دردی که خیلی عمیقه
وقتی میبینی گلت رو یکی دیگه داره بو میکنه
چون باغچه تو براش جایه مناسبی نبوده
مجبور بودی بزاری بره تویه یه باغچه دیگه
ولی مگه میشه یادت بره ؟؟؟؟
مگه میشه بوش یادت بره ؟؟؟
مگه میشه لحظه لحظه های با اون بودن یادت بره ؟؟؟
غم قبلی از دلت بیرون رفته
ولی یه غمی اینبار اومده تویه دلت که خیلی ازون بزرگتره
اینجاست که دیگه میفهمی نباید عاشق شد
اینجاست که میفهمی نباید دل بست
اینجاست که میبینی دیگه تویه دلت هیچ امیدی نیست
هیچ چیزی نیست که بخوای به کسی علاقه پیدا کنی
هیچ حسی برای یه رابطه دوباره نیست
دیگه نمیتونی
دیگه تنها میشی
بازم تنهایی و جدایی
انگار زندگیت اینجوری رقم خورده
همیشه تنهایی
همیشه تنهایی