عشقی

اندازع مامانم دوسش دارم
می ترسم از آدم ها …
آدم هایی که دست می گذارند روی تنهایی ات …
مجوزِ ورود می گیرند …
و تنهاترت می کنند …
آدم هایی که سایه می اندازند روی سرت …
و بی تفاوت، سایه سنگین می کنند …
آدم هایی که ساده می گیری بودنشان را …
و سخت می کنند گذرِ لحظه هایت را …
آدم هایی که کوهِ معرفت می شوی برایشان …
و آنها مدام می لرزانندت با آتشفشانِ بی معرفتی هاشان …
آدم هایی که به هزار و یک خاطره، دلبستۀ شان می شوی…
و انها بي تفاوت ميگذرندو ميروند …
اگر وقت نداري حالم را بپرسي، درکت ميکنم!
اگر وقت نداري با من صحبت کني، درکت ميکنم!
اگر وقت نداري مرا ببيني، درکت ميکنم!
اما اگر بعد از تمام اينها، ديگر دوستت نداشتم
اينبار نوبت توست که درکم کني!
.
حرفهای عاشقانه نمیزنند،
چیز خاصی نمیگویند که ذوق کنی
آدمهایی که نمیخواهند عاشقت کنند..
اما عاشقشان میشوی!
ناخواسته دلت برایشان میرود…
این آدمها فقط راست میگویند
راست می گویند با چاشنی قشنگ ” مهر”
لبخند میزنند نه برای اینکه توجهت را جلب کنند،
لبخند میزنند چون لبخند جزئی از وجودشان است…
لبخندشان مصنوعی نیست، اجباری نیست
در لبخندشان خدا را میبینی….
اینها ساده اند
حرف زدنشان…
راه رفتنشان…
نگاهشان….
ادعا ندارند، بی آلایشند، پاک و مهربان
از سکــوت اگر به خشم آمدی سکــوت کن.
در سکوت و با سکوت با تو حرف میزنم …
که روزهاست گوشها ،
توان اوج موج حرفها ،
برایشان بسان فاجعه ست …
گیله مرد
مقصر کیست آیا میشناسی؟
مقصر این دل عاشق من بود
مقصر اون دل پر مهر تو بود
مقصر آن کلامت بود
مقصر گوش قلبم بود
مقصر دست زیبایت
مقصر چشم بازیگوش
مقصر اشوه و نازت
مقصر آن دل بازم
مقصر نازی چشمت
مقصر زخم بر قلبم
مقصر خال ابرویت
مقصر دل شیطونم
مقصر شادی و رقص لبت بود
مقصر سردی دست و دلم بود
مقصر کیست آیا میشناسی؟